<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یه الف بچه</title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتهای یه دانشجوی حقوق در مورد تقریبا همه چیز</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Sep 2009 10:13:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اولین بوسه اتش اشتیاق و نیاز نبود هیجان و اتش تجربه بود به همان شدتی که بخواهم تنها در بیابانی که انتهایش نادیدنی ست قدم بگذارم  از هیچ لب و بوسه ای سیراب نشدم  در اغوش بودن سراغاز بی پایان  یک تشویش و دلهره و شک هست خودت را در اغوش بگیر  بدون هیچ شکی به ارامش خواهی رسی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 10:13:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هزار تکه میشوم...</title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هزار تکه می شوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درمیان تمدن کاغذی ات &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ودشمنی ات نسبت به زنان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میان اتش کلماتت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ویخ بندان بوسه هایت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیدگاههای پدرسالارانه ات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و نظریه های خودپسندانه ات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میان لیبرالیسم بی پایانت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وارتجاع بی انتهایت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سعادالصباح&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جامعه عجیبی ست نمیدانم من سر ناسازگاری با اورا دارم یا  او تا به این حدسخت و غیر منعطف است   احساس خفگی میکنم    احساس اسارت میکنم   وقتی کوچکترین خواسته هایم  هوس هایم  را تبدیل  به ارزو میکند  تحقیر میشوم    کینه توز میشوم    گریه میکنم   احساس بدبختی میکنم    دیگر نمیتوانم به خودم تلقین کنم  که از انچه داری لذت ببر  حسرت نداشته ها را نخور . گذشت ! باور نمیکنم .   دیگر باور نمیکنم  که خوشبختم   که ازادم    که شاید حتی بعنوان یک انسان حق زندگی دارم   چون زنم   ان هم در جامعه ای جهان سومی!حق ندارم غصه بخورم    حق ندارم ناامید شوم   حق ندارم دیوانه گی کنم    بفهمم    بخوانم    عاشقی کنم  سکس کنم .  زن هستم  پس باید زیبا باشم  یا اگر نیستم تلاش کنم تا زیبا شوم! در مورد سوزان بویل خواندم زن ۴۷ ساله مجردی که در برنامه استعداد یابی بریتانیا صدای زیبایش  کشف میشود  زنی که اعتراف میکند تنها با گربه اش زندگی میکند و تا بحال هیچ مردی او را نبوسیده  چون زیبا نبوده. اینجا بحث زن و مردش نیست اینکه همه ما چقدر مزخرفیم  که چیزی را معیار کرده ایم که طرف مقابل کوچکترین حتی کوچکترین دخالتی در ان نداشته.نمیدانم باید با این جامعه چه باید کرد    حقی را که پایمال میشود باید از چه کسی گرفت جز خودمان ! خودمان با رفتارهای غیرانسانی مان .حتی دیگر نمیدانم زیبا بودن خوب است یا نیست؟ ارزش است ؟ خسته ام   از جهانی  از جامعه ای که هیچ نظمی ندارد    همه ما خودخواهیم    بهترین ها را میخواهیم    تحمل نمیکنیم     مهربانی مان را بذل نمی کنیم. ذهنم مشغول است مشغول خیلی چیزها!!  خدا    که بوده و  هست   و من که هنوز رابطه ام با او مشخص نیست   میخواهم و نمیخواهمش  !  اگر بخواهمش فقط میخواهم عاشقانه باشد  و من انتخاب کرده باشم که برایش باشم   و اگر نمیخواهمش  چون فکر میکنم مرا با فطرت مجبور کرده است که بخواهمش که بپرستمش   که اگر نباشد تنهایم   نیازمندم  .  با خانواده ام  که هنوز نمیدانم یک رابطه شکل گرفته براساس غریزه و اجبار میتواند یک رابطه اگاهانه و ازاد را بوجود بیاورد  اینکه ایا فقط نیاز عامل پیوند ماست یا محبت؟ اینکه انها با وجود ما نیاز پدرانه  و مادرانه شان را ارضا میکنند و ما حمایت میشویم . با جامعه که عرفهایش  هنجارهای مزخرفش را قبول ندارم با عشق  با زن بودن  با زنانگی  با مرد با زندگی  با خودم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود/ تعبیر رفت وکاربدولت حواله بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت/ تدبیر ما بدست شراب دوساله بود   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 10:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد و دل شعبان با خدا در قرن بيستم !!</title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه چيز مال توست قدرت حكمت بي نيازي همه ما بندگان توييم  از زاهد و عارف تا عامي و ساقي مست و ديوانه همه متعلق به تو هستيم  و ما هيچ چيز نيستيم هيچ چيز نداريم حتي كارمان از ديوانه گي هم گذشته با كدام عدالتت اين قرعه را به نام ما زدي با كدام عدالتت؟؟ما همه چيزمان را لز دست داده ايم  ما از دست در رفته ايم! و حالا ما هم بي نيازيم  بي نياز از زندگي اي كه به ما دادي  پس خودكشي ميكنيم! هرچند تهديدمان كرده باشي ! هرچند خط و نشان برايمان كشيده باشي ! چون ما انقدر تو را شناخته ايم و ميدانيم  اين حق را شايد هزاران سال پيش نداده اي ولي حالا مطمئنا ميداني كه حقمان است ! ما هم قدرت داريم كه از نعمت هايي كه داده اي و بايد استفاده و بايد شكر كنيم  ! استفاده نكنيم  اما شكر كنيم ! ما هم حكمت داريم  ! ان قدر كه بفهميم  شايد پشيمان كه نه اما خسته شده اي از ما ! ما هم خسته شده ايم ! از تو از اين دنيا  از ان همه نظمي كه اجدادمان ميگفتند و حالا چيزي از ان ديده نميشود(چون هر نظمي روزي تبديل به بي نظمي ميشود )از خودمان ! از اينكه بدون هيچ اراده اي وارد دنيا مي كني مان  و ما ميتوانيم يا حيوان باشيم يا فرشته ! انسان كه اسطوره شده و ما تنها ميتوانيم تفكرات و ارمانهايش را در كتابها به فرزندانمان نشان دهيم ! پس چرا تمامش نميكني؟! ميدانيم خواسته بزرگي ست اما كاش باز هم ايثار ميكردي. نميدانيم چند صد هزار سال ايثار كرده بودي اما كاش باز هم تحمل ميكردي! كاش تنهايي عذاب اورت را تقسيم نميكردي .ميدانيم كه با وجود ما باز هم تنهاتر شدي خيلي تنها مثل ما كه در زمين تنهاييم  پس چرا تمامش نميكني؟  اين چه خلقتي بود؟ نااميدت كرديم  نااميدمان كردي    تنهايمان افريدي  تنهايت گذاشتيم   رهايمان كردي   رهايت كرديم  خسته ات كرديم   خسته ايم   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 10:30:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>مطمئنا  همه چيز هيچگاه روبراه نخواهد شد   نه دلي كه ميخواهي بدست خواهي اورد  نه كشوري كه ارزويش را داري    نه ارزوهايي كه هميشه مز مزه شان ميكني  نه دنيايي بدون جنگ و فقر خواهي ديد  نه مردماني به پاكي و لطافت شبنم   نه ...  فقط ميتواني به حداقل ها راضي باشي  اگر بتواني لذت هم ببري كه ديگر موفق هم محسوب ميشوي  نبايد زياد فكر كرد نبايد ارزو كرد  نبايد رويا داشته باشي  نبايد عاشق باشي  نبايد... فقط بايد زندگي كني مثل همه مثل خودم !</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 11:08:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات</title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>فردا انتخابات هست . جو جامعه واقعا تغيير كرده  اولين بار هست كه چنين جو متشنجي  رو مي بينم و واقعا نميدونم از چنين تجربه اي بايد خوشحال باشم يا نه . ديشب و پريشب رفتيم خيابون گردي. بودند عده اي كه براي مسخره بازي اومده بودند و عده اي هم فقط واسه اينكه ببينند! اعتراف ميكنم جاهايي بود كه واقعا ميترسيدم سي متري طلاب و مقدم كه هر روز صبح خواب الود مي بينمشون نبودند بلوار رضايي كه كلاس زبان ميرم بوي عرق سگي و بلا تكليفي و فرياد ميداد .و بلوار وكيل ابادي كه چهارسال منو به دانشگاه ميرسوند هر شب بسته بود. فكر نميكردم جامعه چنين پتانسيلي داشته باشه دوست داشتم  مردم شعار تغييرات بزرگتري رو ميدادند .مامان ميگفت كاش اين انتخابات تموم بشه تا همه جا دوبار اروم بشه تو دلم گفتم سي سال ارامش كافي نبود؟ همه فرياد ميزدند تا هم صداشون به بقيه برسه و هم صداي بقيه رو نشنوند! هيچ كس نميخواست گوش بده . همديگه رو مسخره ميكردند تو دهنم نميچرخيد بگم هر چي جواده احمدي نژاده . به خودش چرا به شخص گرامي خودش ميتونستم تا جايي كه ميشه فحش بدم اما واقعا تو اين فضا نبودم كه تو صورت كسايي كه ديروز تو خيابون از كنارشون رد شدم تو اتوبوس با هم بوديم داد بكشم و هوشون  كنم .با همه اين ها اميد به اتفاقات خيلي بزرگتري دارم . به اميد ان روز </description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 15:32:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>دوست نداشتم  شمال برم نميدونم چرا  با اينكه سفر رو دوست دارم اما متوجه شدم كلا دل كندن واسم سخته  تو محيط خونه خودمون احساس امنيت و ارامش ميكنم حتي وقتي بيرونم   سينما   پارك  خيابون  ارامش رو ندارم نميدونم چرا و وقتي از خونه دورتر ميشم دلشوره منم بيشتر ميشه  اما رفتن به شمال توفيق اجباري بود دو روز كامل كنار دريا بوديم  اعتراف ميكنم انقدر احساساتي نبودم كه بخوام صبح زود بلند بشم و طلوع خورشيد رو نگاه كنم  فقط صبح و بعد از ظهر  كنار ساحل قدم ميزدم  با پاهايي بدون دمپايي و از بين صدفهايي كه همه مثل هم بودند با رنگهاي يه كم متفاوت سعي ميكردم قشنگترين هاشون رو جمع كنم و  وقتي اين كار رو ميكردم به هيچي فكر نميكردم واقعا به هيچي فكر نميكردم انگار  هيچ جهاني و هيچ غمي وجود نداشت تنها من بودم و يك ساحل و يه عالم صدف كه من بايد قشنگترين هاشون رو جمع ميكردم  اب دريا خنك بود و من هر روز  سر ظهر به اب ميزدم  موج كه مي اومد خودم رو مي انداختم روش و كلي كيف ميكردم روي اب دراز مي كشيدم و فكر ميكردم مثلا وسط يك اقيانوس هستم و تنها. سرگرمي هاي لوسي بود ولي وقتي صدف جمع ميكردم به هيچي فكر نميكردم و من اروم بودم ارومتر از هميشه حتي ارومتر از زماني كه تو بغلش بودم و فكر ميكردم ارومم اما نبودم حالا برگشتيم  و من هنوز نرمي ماسه ها رو زير قدمهام و اون ارامش رو حس ميكنم احساس ميكنم قوي شدم احساس ميكنم تمام نيروي موجها رو گرفتم  و تمام ارامش دريا رو حس قشنگيه  نميخوام خرابش كنم  اين روزها فقط ميخوام اروم باشم همين &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بالا بلند عشوه گر نقش باز من                    كوتاه كرد قصه زهد دراز من &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 18:09:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراف</title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>
</description>
<pubDate>Tue, 07 Apr 2009 13:37:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بحران...</title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>چند وقتي هست خيلي مزخرف شدم  حالا نه كه قبلش  كاراي خيلي مهمي ميكردم اون موقع هم تقلاي زيادي نميكردم اما در همين حد بود كه دو تا كتاب داستان بخونم يه موسيقي قشنگ گوش بدم  فيلمهاي باحال ببينم پياده روي كنم و با همين چيزا  كلي حال ميكردم  ولي حالا نه!   هداياي نقدي تولدم رو در اقدامي كاملا فرهنگي رفتم كتابفروشي امام و تا تهش  كتاب خريدم و حالا به غلط كردن افتادم! چون اصلا حوصله خوندن ندارم و ترجيح ميدادم با همون پول برم خيابون احمداباد و ايس پك نسكافه اي بخورم و پيتزا و سانديچ سرد   و حس كنم مثلا واقعا دارم لذت ميبرم! اونقدر بيحوصله شدم كه حتي نميتونم دراز بكشم و يه موسيقي گوش كنم ! به ادماي دور و برم  گير ميدم  شدم عينهو سگ ! پاچه ميگيرم و از همه بيشتر زورم به مامانم ميرسه! البته در حد تيكه انداختن و حرفاي قلنبه زدن! كه اينجور وقتا حالم از خودم بهم ميخوره و دوست دارم برگرده يكي بزنه تو دهنم  كه حداقل يه بهانه اي داشته باشم كه بتونم مثل مادر مرده ها زار زار گريه كنم.تنها چيزي كه اين روزا  منو گرفته كافه پيانو هست و من عاشق ادمايي هستم كه ميدونن كجاها فحش افاده معنا ميكنه و كاملا درست استفاده ش ميكنند مثل بابا مثل شخصيت ناطوردشت و همين كافه پيانو. اونم البته در همين حد كه هر دفعه ورقش ميزنم و هر كجاش كه منو گرفت دنبال ميكنم  و وقتي داشتم صفحه 248 رو ميخوندم كه يكي از دوستاي مرده گفته بود ديگه از رمان و فيلم و موسيقي لذت نميبره و نميدونه چرا؟ ! و شخصيت گفته بود دچار « بحران بغل گرم مال خود ادم»  (اخر همه كلمات كسره داره) شده!!كلي با اين اصطلاح حال كردم و خنديدم و از صبح با خودم تكرارش كردم ! ميدونستم يه طوريم شده ها! اما نميدونستم تا حد بحران هست! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;داستاني كه قراره اين هفته نقد بشه شوخي كوچك از چخوف هست و من كلي با نادنكا همذات پنداري كردم و از حماقت خودش و خودم لجم گرفت يعني واقعا جز حماقت هيچي ديگه نميشه بهش گفت .  &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 14:06:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;کیف را که سر شانه اش انداخت دوستش گفت خودت میدونی نباید بری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت برو دعا کن که مجبور نیستی بری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستش گفت مگه سختیش چقدره؟ یک هفته دو هفته یک ماه نهایت دو ماه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت مگه میشه؟ اصلا تو خودت امتحان کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستش گفت راستش ایمان دارم که میشه اما هردوبارنتونستم امتحانش کنم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت ÷س چرا فکر کردی من میتونم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستش گفت من همچین فکری نکردم فقط گفتم که گفته باشم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت تو هردوبار نتونستی چون فکر میکردی هنوز دوستت داره نه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دوست به يادگار دردي دارم /كان درد به صد هزار درمان ندهم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 16:17:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگار......</title>
<link>http://persianstudent.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;meta content=&quot;text/html; charset=utf-8&quot; http-equiv=&quot;Content-Type&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Word.Document&quot; name=&quot;ProgId&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=&quot;Generator&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=&quot;Originator&quot; /&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\ASRE_N~1\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=&quot;File-List&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:Batang;
	panose-1:2 3 6 0 0 1 1 1 1 1;
	mso-font-alt:바탕;
	mso-font-charset:129;
	mso-generic-font-family:roman;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:-1342176593 1775729915 48 0 524447 0;}
@font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}
@font-face
	{font-family:&quot;\@Batang&quot;;
	panose-1:2 3 6 0 0 1 1 1 1 1;
	mso-font-charset:129;
	mso-generic-font-family:roman;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:-1342176593 1775729915 48 0 524447 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:Batang;}
@page Section1
	{size:612.0pt 792.0pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:36.0pt;
	mso-footer-margin:36.0pt;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin:0cm;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p style=&quot;margin-left: 15pt; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;من نميدانم نوشتن چقدر ارامم ميكند ولي بايد بنويسم
هر چند هيچ بيا فرينم! هرچند يك مشت كلمات بي معنا رديف كنم ! هرچند با واقعيتهايي
رودررو شوم كه بترسم !كه واقعيتها در زندگي برايم واقعي نيستند و نميترسم     تنها از
امدنشان به روي كاغذ و جان گرفتنشان با جوهر ميترسم ! اري ! ميترسم از تمام كلمات
كه به كابوس و وهم زندگي ام جان مي بخشند و مرا بيدار ميكنند ! انقدر بيدار و
هشيار كه اتش اين جهنم را حس ميكنم ! حس ميكنم با تمام جان ! بايد بنويسم ! هرچند
ندانم چقدر ارام ميشوم! نميخوام تنهايي هايم را با نوشتن تقسيم كنم تا ارام شوم!
نه انوقت من ديگر نيستم ! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-left: 15pt; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;تو دوست داري انطور كه دوست نداري باشي جلوه كني!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-left: 15pt; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;margin-left: 15pt; text-align: left;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;و شايد اين همان مجازاتي ست كه بايد با ان تاوان دهم
!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انگار همین دیروز بود که بخاطر کنکور کارشناسی نوشتم تو همین  وبلاگ نوشتم این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیله و حالا باید بخونم واسه کنکور وکالت و بعدم احتمالا فوق و حالا میدونم نمیتونم نوشتن مزخرفاتم رو تعطیل کنم و حالا ارزو میکنم کاش میشد همه چیز رو تعطیل کرد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه چیز جالب اینکه به این نتیجه رسیدم که خوب بودن تو این شرایط خیلی راحت تر از بد بودنه!( حالا ملاک بد و خوب من چی بوده که به این نتیجه رسیدم خودش از عجایبه)&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 09 Dec 2008 17:19:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=persianstudent&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>persianstudent</dc:creator>
<guid>http://persianstudent.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
