دوست نداشتم شمال برم نميدونم چرا با اينكه سفر رو دوست دارم اما متوجه شدم كلا دل كندن واسم سخته تو محيط خونه خودمون احساس امنيت و ارامش ميكنم حتي وقتي بيرونم سينما پارك خيابون ارامش رو ندارم نميدونم چرا و وقتي از خونه دورتر ميشم دلشوره منم بيشتر ميشه اما رفتن به شمال توفيق اجباري بود دو روز كامل كنار دريا بوديم اعتراف ميكنم انقدر احساساتي نبودم كه بخوام صبح زود بلند بشم و طلوع خورشيد رو نگاه كنم فقط صبح و بعد از ظهر كنار ساحل قدم ميزدم با پاهايي بدون دمپايي و از بين صدفهايي كه همه مثل هم بودند با رنگهاي يه كم متفاوت سعي ميكردم قشنگترين هاشون رو جمع كنم و وقتي اين كار رو ميكردم به هيچي فكر نميكردم واقعا به هيچي فكر نميكردم انگار هيچ جهاني و هيچ غمي وجود نداشت تنها من بودم و يك ساحل و يه عالم صدف كه من بايد قشنگترين هاشون رو جمع ميكردم اب دريا خنك بود و من هر روز سر ظهر به اب ميزدم موج كه مي اومد خودم رو مي انداختم روش و كلي كيف ميكردم روي اب دراز مي كشيدم و فكر ميكردم مثلا وسط يك اقيانوس هستم و تنها. سرگرمي هاي لوسي بود ولي وقتي صدف جمع ميكردم به هيچي فكر نميكردم و من اروم بودم ارومتر از هميشه حتي ارومتر از زماني كه تو بغلش بودم و فكر ميكردم ارومم اما نبودم حالا برگشتيم و من هنوز نرمي ماسه ها رو زير قدمهام و اون ارامش رو حس ميكنم احساس ميكنم قوي شدم احساس ميكنم تمام نيروي موجها رو گرفتم و تمام ارامش دريا رو حس قشنگيه نميخوام خرابش كنم اين روزها فقط ميخوام اروم باشم همين
بالا بلند عشوه گر نقش باز من كوتاه كرد قصه زهد دراز من
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:40  توسط فاطمه
|
