تبليغاتX
یه الف بچه

یه الف بچه

یادداشتهای یه دانشجوی حقوق در مورد تقریبا همه چیز

انتخابات

فردا انتخابات هست . جو جامعه واقعا تغيير كرده  اولين بار هست كه چنين جو متشنجي  رو مي بينم و واقعا نميدونم از چنين تجربه اي بايد خوشحال باشم يا نه . ديشب و پريشب رفتيم خيابون گردي. بودند عده اي كه براي مسخره بازي اومده بودند و عده اي هم فقط واسه اينكه ببينند! اعتراف ميكنم جاهايي بود كه واقعا ميترسيدم سي متري طلاب و مقدم كه هر روز صبح خواب الود مي بينمشون نبودند بلوار رضايي كه كلاس زبان ميرم بوي عرق سگي و بلا تكليفي و فرياد ميداد .و بلوار وكيل ابادي كه چهارسال منو به دانشگاه ميرسوند هر شب بسته بود. فكر نميكردم جامعه چنين پتانسيلي داشته باشه دوست داشتم  مردم شعار تغييرات بزرگتري رو ميدادند .مامان ميگفت كاش اين انتخابات تموم بشه تا همه جا دوبار اروم بشه تو دلم گفتم سي سال ارامش كافي نبود؟ همه فرياد ميزدند تا هم صداشون به بقيه برسه و هم صداي بقيه رو نشنوند! هيچ كس نميخواست گوش بده . همديگه رو مسخره ميكردند تو دهنم نميچرخيد بگم هر چي جواده احمدي نژاده . به خودش چرا به شخص گرامي خودش ميتونستم تا جايي كه ميشه فحش بدم اما واقعا تو اين فضا نبودم كه تو صورت كسايي كه ديروز تو خيابون از كنارشون رد شدم تو اتوبوس با هم بوديم داد بكشم و هوشون  كنم .با همه اين ها اميد به اتفاقات خيلي بزرگتري دارم . به اميد ان روز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:3  توسط فاطمه  | 

دوست نداشتم  شمال برم نميدونم چرا  با اينكه سفر رو دوست دارم اما متوجه شدم كلا دل كندن واسم سخته  تو محيط خونه خودمون احساس امنيت و ارامش ميكنم حتي وقتي بيرونم   سينما   پارك  خيابون  ارامش رو ندارم نميدونم چرا و وقتي از خونه دورتر ميشم دلشوره منم بيشتر ميشه  اما رفتن به شمال توفيق اجباري بود دو روز كامل كنار دريا بوديم  اعتراف ميكنم انقدر احساساتي نبودم كه بخوام صبح زود بلند بشم و طلوع خورشيد رو نگاه كنم  فقط صبح و بعد از ظهر  كنار ساحل قدم ميزدم  با پاهايي بدون دمپايي و از بين صدفهايي كه همه مثل هم بودند با رنگهاي يه كم متفاوت سعي ميكردم قشنگترين هاشون رو جمع كنم و  وقتي اين كار رو ميكردم به هيچي فكر نميكردم واقعا به هيچي فكر نميكردم انگار  هيچ جهاني و هيچ غمي وجود نداشت تنها من بودم و يك ساحل و يه عالم صدف كه من بايد قشنگترين هاشون رو جمع ميكردم  اب دريا خنك بود و من هر روز  سر ظهر به اب ميزدم  موج كه مي اومد خودم رو مي انداختم روش و كلي كيف ميكردم روي اب دراز مي كشيدم و فكر ميكردم مثلا وسط يك اقيانوس هستم و تنها. سرگرمي هاي لوسي بود ولي وقتي صدف جمع ميكردم به هيچي فكر نميكردم و من اروم بودم ارومتر از هميشه حتي ارومتر از زماني كه تو بغلش بودم و فكر ميكردم ارومم اما نبودم حالا برگشتيم  و من هنوز نرمي ماسه ها رو زير قدمهام و اون ارامش رو حس ميكنم احساس ميكنم قوي شدم احساس ميكنم تمام نيروي موجها رو گرفتم  و تمام ارامش دريا رو حس قشنگيه  نميخوام خرابش كنم  اين روزها فقط ميخوام اروم باشم همين

بالا بلند عشوه گر نقش باز من                    كوتاه كرد قصه زهد دراز من

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:40  توسط فاطمه  | 

اعتراف

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 17:8  توسط فاطمه  | 

بحران...

چند وقتي هست خيلي مزخرف شدم  حالا نه كه قبلش  كاراي خيلي مهمي ميكردم اون موقع هم تقلاي زيادي نميكردم اما در همين حد بود كه دو تا كتاب داستان بخونم يه موسيقي قشنگ گوش بدم  فيلمهاي باحال ببينم پياده روي كنم و با همين چيزا  كلي حال ميكردم  ولي حالا نه!   هداياي نقدي تولدم رو در اقدامي كاملا فرهنگي رفتم كتابفروشي امام و تا تهش  كتاب خريدم و حالا به غلط كردن افتادم! چون اصلا حوصله خوندن ندارم و ترجيح ميدادم با همون پول برم خيابون احمداباد و ايس پك نسكافه اي بخورم و پيتزا و سانديچ سرد  و حس كنم مثلا واقعا دارم لذت ميبرم! اونقدر بيحوصله شدم كه حتي نميتونم دراز بكشم و يه موسيقي گوش كنم ! به ادماي دور و برم  گير ميدم  شدم عينهو سگ ! پاچه ميگيرم و از همه بيشتر زورم به مامانم ميرسه! البته در حد تيكه انداختن و حرفاي قلنبه زدن! كه اينجور وقتا حالم از خودم بهم ميخوره و دوست دارم برگرده يكي بزنه تو دهنم  كه حداقل يه بهانه اي داشته باشم كه بتونم مثل مادر مرده ها زار زار گريه كنم.تنها چيزي كه اين روزا  منو گرفته كافه پيانو هست و من عاشق ادمايي هستم كه ميدونن كجاها فحش افاده معنا ميكنه و كاملا درست استفاده ش ميكنند مثل بابا مثل شخصيت ناطوردشت و همين كافه پيانو. اونم البته در همين حد كه هر دفعه ورقش ميزنم و هر كجاش كه منو گرفت دنبال ميكنم  و وقتي داشتم صفحه 248 رو ميخوندم كه يكي از دوستاي مرده گفته بود ديگه از رمان و فيلم و موسيقي لذت نميبره و نميدونه چرا؟ ! و شخصيت گفته بود دچار « بحران بغل گرم مال خود ادم»  (اخر همه كلمات كسره داره) شده!!كلي با اين اصطلاح حال كردم و خنديدم و از صبح با خودم تكرارش كردم ! ميدونستم يه طوريم شده ها! اما نميدونستم تا حد بحران هست!

داستاني كه قراره اين هفته نقد بشه شوخي كوچك از چخوف هست و من كلي با نادنكا همذات پنداري كردم و از حماقت خودش و خودم لجم گرفت يعني واقعا جز حماقت هيچي ديگه نميشه بهش گفت .


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 17:36  توسط فاطمه  | 

کیف را که سر شانه اش انداخت دوستش گفت خودت میدونی نباید بری

گفت برو دعا کن که مجبور نیستی بری

دوستش گفت مگه سختیش چقدره؟ یک هفته دو هفته یک ماه نهایت دو ماه

گفت مگه میشه؟ اصلا تو خودت امتحان کردی؟

دوستش گفت راستش ایمان دارم که میشه اما هردوبارنتونستم امتحانش کنم

گفت ÷س چرا فکر کردی من میتونم؟

دوستش گفت من همچین فکری نکردم فقط گفتم که گفته باشم

گفت تو هردوبار نتونستی چون فکر میکردی هنوز دوستت داره نه؟!

 

از دوست به يادگار دردي دارم /كان درد به صد هزار درمان ندهم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:48  توسط فاطمه  |